|
به كودكي گفتند :عشق چيست؟گفت :بازي /به نوجواني گفتند عشق چيست؟گفت رفيق بازي /به جواني گفتند عشق چيست؟گفت:پول و ثروت/به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت :عمر/به عاشقي گفتند عشق چيست؟چيزي نگفت اهي كشيد و گریست ...........
+ نوشته شده توسط x در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت
19:21 |
كاش بين ساكنان شهر عشق رد پاي خويش را پيدا كنيم كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دل ها واكنيم كاش رسم دوستي را ساده تر مهربان تر آسماني تر كنيم + نوشته شده توسط x در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت
19:2 |
اصفهانيها را به چهار طريق مي توان شناخت 1- زير شلواري راه راه آبي دارند 2- وقتي بستي ليواني را باز مي كنند درش را ليس ميزنند 3هر بار كه يك قلوپ نوشابه ميخورند به شيشه نگاه مي كنند4- تو چهارچوب در وا مي ايستند و ميگند بفرماييد تو ........
+ نوشته شده توسط x در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت
18:21 |
توبه می کنم ديگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قيمت سنگ شدن توبه می کنم ديگر برای کسی اشک نريزم حتی اگر فصل چشمانم برای هميشه زمستان شود چشمانم را می بندم ... توبه می کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتی چند لحظه (!) قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهايم را می دوزم توبه می کنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای هميشه و به کوير تنهايی سلام ميکنم + نوشته شده توسط x در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت
11:56 |
در ميکده هم خدای بينی با مرد خدا اگر نشينی
+ نوشته شده توسط x در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت
20:51 |
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت هر کسی غصه این که چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت + نوشته شده توسط x در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت
15:16 |
تو اول دفتري ومن آخر آن/در حال پريدني ومن خسته از آن/اين فاصله اي که هست ميان من و تو /يک چشم بهم زدن رسيدست به آن. + نوشته شده توسط x در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت
18:3 |
بوسه در دو چشمش گناه مي خنديد بر رخش نور ماه مي خنديد در گذرگاه آن لبان خموش شعله يي بي پناه مي خنديد شرمناك و پر از نيازي گنگ با نگاهي كه رنگ مستي داشت در دو چشمش نگاه كردم و گفت بايد از عشق حاصلي برداشت سايه يي روي سايه يي خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسي روي گونه يي لغزيد بوسه يي شعله زد ميان دو لب + نوشته شده توسط x در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت
17:59 |
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود
+ نوشته شده توسط x در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت
12:46 |
به ديدارم بيا هر شب در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند ....دلم تنگ است.... بيا اي روشن ، اي روشنتر از لبخند شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها ....دلم تنگ است.... بيا بنگر چه غمگين و غريبانه در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي شب افتاده است و من تنها و تاريكم و در ايوان من ديريست در خوابند پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي !بيا اي مهربان با من !بيا اي ياد مهتابي
+ نوشته شده توسط x در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت
15:46 |
اگه يه روزی توپت افتاد خونه همسايه واسط پرتش کرد ناراحت نباشی چون دوستی مثل من داری که دلشو مثل يه توپ میندازه زير پات تا باهاش بازی کنی + نوشته شده توسط x در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت
12:52 |
وقتی توبه دنیااومدی بارون میومد
ولی اون بارون نبود اشک فرشته هابود چون یه نفراومده بودبه زمین
+ نوشته شده توسط x در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت
21:54 |
تمام نوشته های وب رو به جواد.محمد.بهنام.حامد.شهاب.خواهرم سارا.زهرا.وتمام.......تقدیم میکنم. + نوشته شده توسط x در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت
13:36 |
+ نوشته شده توسط x در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت
13:29 |
نام. کاوه(عماد) متولد.اهواز۱۳۶۴ ۲۵مرداد
قد.۷۳/۱ وزن.۶۷ رنگ مو.مشکی رنگ پوست.سبزه در حال حاضر دانشجوی حسابداری اصفهان خلاصه کلام یه پسر گل و باحال + نوشته شده توسط x در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت
13:7 |
اون چشای روشن داشت
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت من تو حسرت موندن اون خیال رفتن داشت اون یهو با من بد شد از کنار من رد شد من یا تازه وارد؟اون بینمون مردد شد اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت قلبمو بهم پس داد پش من با اون دس داد رفت و یادگاریشم اسم مثل هیچکس داد اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت اون تمام هستیم بود لحظه های مستیم بود اون روزای عمرم بود تو ساعت دستیم بود اون چشای روشن داشت اونیکی رو جز من داشت اون تو شهرتش گم شد رام حرف مردم شد عین قصه آدم حیف اسیر گندم شد اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت اون با من غریبی کرد کارای عجیبی کرد اون مقدسه اما جنگای صلیبی کرد اون چشای روشن داشت تون یکی رو جز من داشت اون منو ز یادش برد عشق من تو رویاش مرد تنها با سه تا جمله تنها با دو تا برخورد اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت اون منو به دریا داد به رقیب من جا داد اون یهو به یه مهمون قول صبح فردا داد اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت اون برنده شد شاید دل می گه برم باید فال قهوه هم می گفت دیگر او نمی آید اون چشای روشنداشت اونیکی رو جز من داشت دسته گل فرستادم تا بیفته به یادم من یه برگ پاییزی روی قایق بادم اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت پادشاهه اون حالا عین ماهه اون حالا من همون پلنگم که هی می خواد بره بالا اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت اون نشسته تو قصرش با قرارای عصرش من تو خلوتم تنها خیره به دو خط نثرش اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت اون چشاش پر از غم بود اون یه ماه مبهم بود دریاهاهم خبر داشتن زیبا مال مریم بود اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت تو چشاش دیگه غم نیست ماهه اما مبهم نیست عاشقا بیاین دیگه زیبا مال مریم نیست اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت من تو حسرت موندن اون خیال رفتن داشت -: مریم حیدرزاده + نوشته شده توسط x در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت
12:53 |
قرمزته پرسپولیسیها سلام
+ نوشته شده توسط x در دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت
12:36 |
عشق فقط عشق لاتی.رنگ فقط شکلاتی.۶ماه حبس بودیم بدون ملاقاتی.خیال نکن گنده لاتیم.ما فقط خاطر خواتیم. + نوشته شده توسط x در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت
18:47 |
midoonam khodetoon mese gol hastin vali ino taghdim mikonam behetoon:
+ نوشته شده توسط x در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت
18:27 |
به جز چند گياه گوشت خوار كه عاشق لب هاي من شده بودند كسي تا به حال مرا دوست نداشته است. سي و دو دندان سي و دو حرف الفبا بي گمان رابطه ي تنگاتنگي است ميان دروغ بافتن و جويدن! آسياب مي شد زير دندان هاي آسيايي شان... و در ادامه ي اين شعر ، همين طور كه تو را از دست مي دهم انگشتانم كوتاه تر خواهند شد. لك لك ها با پاهايي كاملاً كوتاه به دنيا خواهند آمد و چند كلمه ي كوتاه و خپل كه استعداد چاقي عجيبي دارند اسم تو را دهان پر كن جلوه خواهند داد. با دهان پر حرف زدن واقعاً بي ادبي است اما اگر افتخار بدهي مي تواني تكه كلامم باشي نه لااقل بگذار وسط اين كلام ، قبل از اين كه اتفاق بيافتم به تو تكيه كنم! لعنتي! چرا نمي خواهي بفهمي؟ من بلد نيستم نقش بره را خوب بازي كنم ، آن هم بدون پارتينر گرگ. گرگي كه بدون قطب نما هم مي شد فهميد ، دقيقاً به كدام قطب رفته است. دندان آسياي اش تير مي كشيده از سرما... عصر يخبندان را چسبانده به ستون مهره هايم ، بي انصاف مرا با دانياسورها مقايسه كرده است دايناسور نيستم من. .... به اينجا كه برسيم ؛ احتمالاً درياها خشك شده اند، بوي ماهي گنديده مي دهد اين سطرها. اصلاً تمام اين ها به من چه مربوط؟!!! بگذار بميرد ، بميرد در آغوش آن همه دختر بي انگشتي كه عشق رابا حساب هاي كاملاً سر انگشتي محاسبه مي كنند. توجه؛ وجود يك پنجره ي كذايي در اين سطر ضروري به نظر مي رسد. پايان بندي اين شعر هم قاعدتاً دختر بدون انگشتي است ، كه براي تو و آن معشوقه ي احتمالي ات دست تكان مي دهد! + نوشته شده توسط x در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت
18:5 |
|
|